قاصدک

بی حوصله
نویسنده : قاصدک - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩
 

یه چند روزیه نمیدونم این پرشین بلاگ فیلتر شده ؟چه مرگشه؟هر کاری که کردم حتی تو بخش مدیریت وبلاگ هم وارد نشد!

پدرم درومد اینقدر کنده که....

خواستم اهنگ بذارم نشد.قالب عوض کنم نشد.اگه راهنمایی چیزی دارین ممنون میشم.

الان اصلا رو فرم نیستمناراحت.با نظراتتون سرحالم کنین!


 
comment نظرات ()
 
سخنانی از دکتر شریعتی
نویسنده : قاصدک - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩
 

شاید بعضی از این جملات خیلی تکراری باشه اما آموزندست و ارزش دوباره خوندن رو داره!

"حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمیگوییم

وحرف هایی هست برای نگفتن

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی اورند

حرف های شگفت زیبا واهورایی همین هایند

و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه ی حرف هاییست که برای نگفتن دارد"

 

"ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان اسارت در خود"

 

"چه فاجعه ایست که باطل به دستی عقل را شمشیر میگیرد و به دستی شرع را سپر"

 

"اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری"

 

"هرکس نه تنها به میزان معلوماتی که دارد عالم نیست بلکه به میزان مجهولاتی که دارد عالم است"

 

"آن ها که از در می ایند و میروند چهار پایان نجیب و ساکت تاریخ اند

حادثه ها را کسانی افریده اندکه از پنجره ها بیرون پریده اند یا داخل جسته اند"

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : قاصدک - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩
 

"به نماز اخرینش چه گذشت من ندانم         که ندای رحمت امد شه ملک لافتی را"

"شهادت امیر مومنان حضرت علی(ع) را به شیعیان ایران تسلیت عرض میکنم"


 
comment نظرات ()
 
آغاز پروانه ای
نویسنده : قاصدک - ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩
 

زمانی که پسرم شش سال داشت یکی از دوستانش بر اثر بیماری درگذشت و او گریه کنان به خانه امد.

به او گفتم:عزیزم میدانم چه احساسی داری ولی این موضوعبه این خاطر است که تو هنوز یک کرم پروانه هستی.این حرف الگوی ذهنی او را درهم شکستسپس برایش توضیح دادم که چگونه وقتی یک کرم پروانه خود را در پیله می پیچد به نظر میرسد دارد میمیرداز. او پرسیدم ولی واقعا میدانی چه اتفاقی دارد می افتد؟

او پاسخ داد:به یک پروانه تبدیل میشود

گفتم درست است او دارد زندگی کاملا جدیدی را اغاز می کند.تو دوست خود را نمیبینی چون او در حال پرواز بالای سر توست خیلی زیباتر ونیرومند تر ازانچه که قبلا بود ما باید به این که "خدا میداند زمان پروانه شدن هرکسی کی فرا میرسد ایمان داشته باشیم..."

                                                                                              انتونی رابینز

                                                                                       (گام های بلند ١)


 
comment نظرات ()
 
گنجشک و خدا
نویسنده : قاصدک - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩
 

روز ها می گذشت اما گنجشک با خدا هیچ نمیگفت.هر بار فرشتگان سراغش را میگرفتند خدا میگفت:می ایدمن تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام کهدردهایش را در خود نگاه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند اما باز هم هیچ نگفت تا خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو آن چه در سینه ی تو سنگینی میکند"گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم ارامگاه خستگی هایم بود وسرپناه بی کسی ام .

اما تو با توفانی بی موقع ان را از من گرفتی!لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟سنگینی بغض راه را بر کلامش بست.سکوتی بر عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی .باد را گفتم تا لانه ات را وا÷گون کند.انگاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی و وسعت پناه او مانده بود.خدا گفت:وچه بسیار بلا ا که به واسته ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.صدای گریه اش ملکوت خدا را پر کرد.


 
comment نظرات ()
 
دریچه ها
نویسنده : قاصدک - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩
 

ماچون دو دریچه روبه روی هم

اگه زهر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز اینده

عمر اینه ی بهشت اما اه....

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

                                                                                                          م.امید


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : قاصدک - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩
 

تا نظر ندین اپ نمیکنم!!ناراحت


 
comment نظرات ()
 
ایستگاه لاغری
نویسنده : قاصدک - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩
 

چشمکاینم از دو تا شعر باحال فقط و فقط برای دوستای گلی که نظر میدن.شاید یه چند روزی نتونم پست جدید بذارم الهی !الهی !پاک کن اون اشکای قشنگتو گفتم فقط چند روز نمی خوام که برم بمیرم زبونم لال خدای نکرده.دوباره برمیگردم.

ایستگاه اتوبوس شده از ادم پر

 هر کسی می اید میکند هی غرغر

وای دیرم شده باز پس چه شد این اتوبوس؟

رفته شاید به فضا مرد میگوید لوس!

همه هستیم به خط در صفی سی متری

 کله مان داغ شده مثل اب کتری

میرود پت پت پت با مشقت بیرون

می خزد این اتوبوس کند تر از حلزون

تا به اخر برسد من که پنچر شده ام

لای این جمعیت خوب لاغر شده ام

پی نوشت1:دوستانی که میخوان بلینکمشون فقط کافیه تو قسمت نظرات بگن با چه اسمی دوست دارن لینک بشن.

پی نوشت2:پست های قبلی رو هم بخون جون تو بعضیاش "ای ول"داره!

 


 
comment نظرات ()
 
بر لب جوی
نویسنده : قاصدک - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩
 

ظهر تابستان است        مینشینم لب جوی                چشم می چرخانم

هیچ کس پیدا نیست     به خودم می گویم دوستان را وللش     چشم ها را ول کن

چیز زیبایی در جهان محض دیدن پیدا کن            هی نگو کوش ببین!

چیز زیبایی اگر هم که نبود       

                            بنشین برلب جوی و گذر موش ببین!

                                                                                             عباس تربن

                                                                                            


 
comment نظرات ()
 
کل کل شعرا
نویسنده : قاصدک - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩
 

حافظ:

اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل ما را 

به خال هندو یش بخشم سمر قند و بخارا را

 

صائب:

اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل مارا

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر ان کس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا  را

 

شهریار:

اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل مارا 

 به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هران کس چیز میبخشد به سان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه ان ترک شیرازی که برده جمله دل ها را

                                                                             منبع:گل گندم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : قاصدک - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩
 

این پرشین بلاگ چه مرگشه؟کلی جون کندم تا تونستم این مطلب رو پست کنمکلافه.ممنونم از دوستان خوبی که نظر دادن.

راستی این سریال های ماه رمضان رو تماشا میکنید؟ اگر نظرتون رو دربارش بنویسید خوش حال میشم.


 
comment نظرات ()
 
شیطان در تهران
نویسنده : قاصدک - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩
 

جناب ابلیس معروف به شیطان رجیم پس از گذشت چندصد هزار سال واندی که در حرفه ی "گول زنی"و گمراه نمودن خلق الله وترویج فساد و بی بند و باری مشغول بوده والحق که در سال های اخیر بسیار هم موفق عمل کرده است هوس مرخصی و استراحت به سرش میزند.با خود می گوید :الان که نصف بیشتر مردم دنیا گول خورده و گمراه هستند!!!و من کارم سبک تر شده پس بهتره چند روزی مرخصی بگیرمو در میان انها ومثل خودشان زندگی واستراحت کنم.

بنا بر این او تصمیم میگیرد خود را به شکل یک انسان عادی دربیاورد و در یک جای دنیا مانند یک توریست به سیر و سیاحت بپردازد.

سپس روبروی کره ی زمین می ایستد چشمانش را میبندد و انگشتش را روی یکی از کشور ها میگذارد و چشمانش را باز میکند بله انگشت او کشور ایران را نشانه گرفته بود.

پس از قبول تقاضای مرخصی و انجام تدارکات سفر زیر لب وردی خواند وبلا فاصله به شکل یک مرد جوان درامد سپس به یک بوتیک شیک و با کلاس در بهترین محله ی جهنم رفت!!!!!! تا چند دست لباس ادمیزاد تهیه وبه سمت تهران حرکت کند.

روز بعد ساعت ٨ صبح

مکان:میدا ازادی تهران

صذای بوق و همهمه ی مردم به همراه دود و بنزین و گازوئیل در فضا پخش بود.موتوری ها در پیاده رو پیاده ها در خیابان و ماشین ها و اتوبوس ها وسط چهار راه از سرو کول هم بالا میرفتند.دور تا دور میدان مملو از کارگر های اماده به کار در انواع واقسام ن÷اد ها از افغانی ایرانی پاکستانی و بنگلادشی و ... بود.بعضی روی چمن چرت می زدند .دو نفر مشغول کشتی و زور ازمایی بودند و هفت هشت نفر هم انها راتشویق میکردند.

از یک طرف کسی دادمیزد: امام حسین دو نفر  اون یکی میگفت: رسالت نبود؟و خلاصه غوغایی بود مثل هر روز تهران.شیطان در یک چشم به هم زدن و سرعتی که هیچ کس متوجه نشددر بوته های کنار خیابان با لباس های نو وسر و صورت اصلاح کرده ظاهر شد.دستی به سر وصورت ولباسش کشید وبا خوشحالی وذوق فراوان به راه افتاد اما بلافاصله توسط برادران ستاد مبارزه با مفاسد اجتماعی دستگیر وبا اردنگی به مینی بوس نیروی انتظامی منتقل شد.اخه شما بگید کسی که در هفته ی بسیج با مو های سیخ سیخ شده و شلوار تنگ سفید و کت چرم قرمزو عینک افتابی مدل "الویس پریسلی"وسط میدان ازادی راه برود ایا نباید گیر پلیس و بسیج و کمیته بیفتد؟؟!!ولی خب این بنده خدا هم که از قوانین جمهوری اسلامی و هفته ی بسیج و سپاه خبر نداشت.در ضمن لباس هاش رو هم از جهنم خریده وبه طور قطع انجا هم نمی توانست لباس بسیجی پسند پیدا کند خلاصه پس از چند ساعت علافی در پاسگاه و دادن تعهد نامه مبنی بر رعایت موازین و شئونات اسلامی بلاخره ازاد شد وبا اعصابی خرد و داغون از در پاسگاه اومد بیرون و تا وارد پیاده رو شد با یک موتور سوار که تکچرخ زنان به سمت او میامد مواجه گردید.موتوریه که به زحمت در چند سانتی متری او توقف کرده بودبا عصبانیت به او گفت:اوی بچه سوسول چشماتو وا کن.مگه نمیبینی عجله دارم.بزنم دکور مکور صرتت رو بیارم پایین.

او هم که هول کرده بود با لکنت زبان گفت:تو مواظب باش مگه پیاده رو جای موتور سواریه؟اما هنوز حرفش تمام نشده بود که طرف عین یوز پلنگ پرید رو سرش و در عرض سه ثانیه شصت و پنج عدد مشت و چک و لگد جانانه نثار او کردو با رکیک ترین الفاظ با تمامی افراد مونث موجود در فامیل او وصلت نمود.که خوشبختانه با وساطت عابرین و ملت همیشه در صحنه قضیه فیصله یافت و دعوا خاتمه پیدا کرد.

طرفای ظهر بود و صدای اذان ظهرکه از همه جای پایتخت شنیده میشد اذیتش میکرد.خسته و گرسنه و بی رمق کنار خیا بان منتظر تاکسی وایساده بود.دگمه های پیرهنش افتاده بود و جای مشت هایی که خورده بود درد می کرد و روی گردنش جای دندان بود.سینه اش مثل بروس لی خراشیده شده بودو روی صورتش جای یک کف دست افتاده بود با خود گفت:بابا یارو عجب دیوانه ای بود!چقدر عصبی بود!واه واه چقدر بی ادب و بد دهن بود.یادم باشه وقتی برگشتم سر کار کمتر مردم رو به عصبانیت و دعوا تشویق کنم. در افکار خود غوطه ور بود که با صدای یک بوق شیپوری بسیار بلند از جای خود به هوا پرتاب شد.یک پیکان درب و داغون با دو تا سر نشین قلچماق جلوی او ایستاد و راننده با سبیل های از بنا گوش در رفته از او پرسید کجا میری خوش تیپ خان؟

او گفت:اقا من غریبم و مسافر لطفا من رو توی مسیر دم یه چلو کبابی پیاده کن دارم از گشنگی میمیرم!

راننده و سر نشین به هم نگاهی کردند و به او گفتند: بپربالا

رفتند و رفتند تا یواش یواش از تهران خارج شدند. او که شک کرده بود گفت:اقا کجا داری میری ؟چلو کبابی چی شد؟اینجا کجاست؟

در همان موقع تیزی نوک کاردی را در پهلوی خود احساس کرد. راننده و همدستانش گفتند:اگه میخوای گشنه نمیری هرچی پول و طلا ملا داری رد کن بیاد بعدش هم بپر پایین و بزن به چاک!وگر نه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!!!!!!

غروب همان روز

مکان:جاده لشکرک تهران

خسته وگرسنه و تشنه و تنها و بی پناهکنار جاده نشسته بود وبه بدبختی هایش فکر می کرد.هیچ خانه ای یا حتی چراغی دور و اطرافش دیده نمیشد.وتنها صدایی که از دور دست ها میشنید صدای اذان مغرب به افق تهران بود که خودش مایه ی تشویش و عذاب او می شد.

با خودش گفت ای بابا عجب جایی اومدیم ها!اینجا دیگه کجاست ما رو بگو خیر سرمون میخواستیم  استراحت بکنیم وخوش بگذرونیم ها!بازم خوبه که شانس اوردم وتا حالا زنده موندم.راستی چه خوب شد خودم رو شبیه مردا  کردم چون اگه قرار بود شبیه زنا باشم حتما تا الان دو  سه دفعه عروس هم شده بودم!کاشکی رفته بودم عراق لا اقل اونجا عزرائیل رو میدیدم و اینقدر تنهایی نمی کشیدم!صدای دامب و دومب عجیبی را حس کرد که هر لحظه به او نزدیک تر میشد.چند لحظه بغد خود را مقابل یک اتوموبیل اسپرت با ده ها عدد بلند گوو "اکو لایزر"و"امپلی فایر "دیدکه همانند کنسرتی متحرک در حرکت بود و مثل مار در پیچ های جاده می خزید و به سویش می امد.از شدت صدای موزیک کف جاده می لرزید اتوموبیل جلوی پای او ترمز کرد و پنجره ی سمت راست ماشین باز شد.دود سیگار و بوی دودو عطر و ادکلن فضای جاده را پر کرد.سر نشیننان که یک دختر و پسر جوان بیست و دو سه ساله بودند گفتند:اقا مثل اینکه خیلی توپی!!!!داری جاده رو پیاده میری؟؟؟از قیافت معلومه بچه ی باحالی هستی !پس بپر بالا که خیلی شانس اوردی چون ما داریم میریم شمشک پارتی و می خوایم تا صبح "بترکونیم"!

او هم که دیگه چیزی برای باختن نداشت به امید یک لقمه اب و غذا سوار ماشین شد.جوانک هم گاز ماشین را تا ته گرفت و به سوی شمشک روانه گشتو ظرف ده دقیقه اقای شیطان را که از شدت ترس مثل عنکبوت به درو دیوار ماشین چسبیده بود را به شمشک رساند و با هم روانه ی پارتی شدند.

همه جا تاریک بود موزیک بیداد میکرد.دختر ها و پسر ها از درو دیوار بالا میرفتند و میرقصیدند.یکی میخندید یکی گریه میکرد.دختری با سیگار روشن مدت ها به دیوار خیره شده بودومثل مجسمه ی ازادی رو بی هیچ حرکتی ایستاده بود .از یک طرف صدای شیهه وازطرف دیگر صدای نعره می امد .

او همین طور مات و مبهوت به جمعیت نگاه میکرد و گفت:بابا اینا دیگه کی هستند؟دست من یکی رو که از پشت بستند!!

خلاصه به اصرار دوستان جدیدش دو سه لیوان عرق سگی خورد تا به قول معروف "موتو رش روشن" بشهو شبش رو اغاز کنه.

بعد از نیم ساعت او که تحمل مشروب های دست ساز ایرانی را نداشت وسط جمعیت میزد و میرقصید وجفتک میانداخت.بعد هم به پیشنهاد برو بچه های اونجا دود و قرص و گرد را هم امتحان کرد وبه همراه بقیه رفت به فضا . و تا فردا بعد از ظهر  به همراه بچه ها خوش حال و خندان و پرانر÷ی زدند و رقصیدند و گفتند و خندیدند.

روز پایان مرخصی:

او تمام درامد چندین و چند هزار ساله اش را خرج کرایه تاکسی و مشروب و مواد و دوست دختر های جور و واجورش کرده بودضمنا الکلی و  بنگی و گردی هم شده بود.و مشکوک به سوزاک و سفلیس نیز بود و از سوزش فراوان رنج میبرد و کیف پول و ساعت و مدارکش رو هم زده بودند.ده دواز ده دفعه ای هم کتک کاری کرده بود و دماغ و سرش هم شکسته بودو در تمام پاس گاه های بسیج و سپاه  دارای تعهد نامه در باره ی شرارت مستیو حمل مواد مخدر و شرکت در مراسم لهو لعب وروابط نا مشروع  و زنا و لواط بود.چندین دفعه به شلاق محکوم شده بودو از درد عاشقی هم که نگو دلش بد جوری پیش دختر های ایرونی گیر افتاده بود.

مست و خمار سیگار به لب تلو تلو خوران در حالی که زیر لب با خود اهنگی را زمزمه میکرد به میدان ازادی رسید و قبل از اینکه دوباره دست گیر شود از نظر ها نا پدید شد.

در فضا صدای اهنگی به گوش می رسید:

بابا تو دیگه کی هستی؟ ؟؟؟

دست شیطون و بستی!!!

                                                                           

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : قاصدک - ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩
 

یه خبر خوب (البته واسه خودم)کلاس های تابستونه ی مدرسه همین شنبه تموم میشه خندهوای خدا دارم از ذوق میمیرم.

یه خبر خوب دیگه(واسه شما )من در ایام ماه مبارک رمضان هر روز اپ میکنم

چه جور مطالبی دوست دارین واستون بذارم ؟هر چی بگین قبوله.فقط تو رو خدا یه چیزی بگین!!!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : قاصدک - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩
 

التماس به خلق شرمندگی است                        اگر براورده شود منت است

اگر براورده نشود ذلت است                                التماس به خدا شجاعت است

اگر براورده شود حاجت است                              اگر براورده نشود حکمت است


 
comment نظرات ()
 
تبریک
نویسنده : قاصدک - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩
 

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را به همه ی مسلمین جهان تبریک وتهنیت عرض می کنم.

 


 
comment نظرات ()